خرید بک لینک

یه بعد از ظهر خوش آب و هوای پاییزی توی شهر "star hill"، توی دبیرستان Clear ways ،دبیرستانی که معروف بود به ایده های ناب و دانشمندای بزرگی که پرورش داده بود.

اونجور که ده ها شبکه رسانه ای و تحقیقات زیاد مردمی نقل میکرد، همه موفقیت ها به لطف آقای جانسون، مدیر مدرسه بود.

خارج از بیان - 1

اما بگذریم. برگردیم تو مدرسه....

کلاس C-1، کلاس مخصوص سال اولی های دبیرستان....

معلم فیزیک با صبر و حوصله مسئله رو توضیح میده :

-اما درباره اینکه صدای سیم چه تغییری میکنه ربطش به درس ما چیه رو براتون میگم.

-با یه سوال شروع میکنیم

-صدا از چه جنسیه؟

روباه زرد رنگی که دوتا دمش از شدت تمرکز به هم گره خورده بودن بلافاصله دستشو بلند میکنه.

-تیلز! مثل همیشه...بگو نابغه!

تیلز کمی سرخ میشه و با یه لبخند کوچیک میگه:

+لطف دارید آقا...خب صدا یه موج مکانیکیه

-آفرین دقیقا...چند نوع موج داریم؟

+د-

-تیلز، منو ببخش که حرفتو قطع میکنم ولی بیا ببینیم بقیه چقدر بلدن...چطوره؟

+بله بله درسته معذرت میخوام...

خرگوش کرمی رنگ کوچولو سریع دستشو بالا میبره

-به به دانشمند گوگولی کلاس...بفرما؟

گوشای خرگوش کوچولو سریع بلند میشه و لپ هاش سرخ میشه

+دو نوع داریم...مکانیکی و الکترومغناطیسی

معلم لبخندی میزنه و بهش اشاره میکنه که بشینه

-خب بچه ها...فهمیدیم دو نوع وجود داره اما چه فرقی باهم دارن؟
الان میگم!
ببینید موج های مکانیکی نیاز....

معلم صحبت میکرد و بچه ها گوش میکردند.
البته مثل همیشه یه نفر اصلا حواسش
نبود.

-سونیک؟

+اوهوم

-اینجوری جواب معلمو میدن قهرمان؟

+موج الکترومغناطیسی و مکانیکی که فرقشون....(همه توضیحات معلم رو با جزئیات میگه )...هستش....غیر اینه؟

-خب...نه...ولی عدم توجهت توجه خیلی هارو ازشون میگیره پسر خوب

+باشه...هر چی شما بگین...

سونیک هم سرشو به طرف تخته میچرخونه و گوش میده
....

کلاس تموم میشه و بچه ها از کلاس خارج میشن

سونیک از جاش بلند میشه و به سمت در کلاس میره، قدم های آروم و بیخیال...

-اینجوری که کیف نمیده....چیکار کنم؟....

سونیک یهو جرقه ذهنی رو تجربه میکنه و کیفش رو از پنجره بیرون میندازه، با سرعت شگفت انگیزش میره و قبل از اینکه. کیفش زمین بخوره اونو تو دستش میگیره

"دیدگاه سونیک"


عجب حرکتی زدم...ایول

همینجور که داشتم قدم میزدم صدای محوی از سمت دستشویی ها شنیدم...صدا شبیه...خرگوش؟...نکنه...

به سرعت به سمت دستشویی برگشتم ولی با صحنه ای که به چشمم خورد شکه شدم،

-لعنتی...

اسکروج بود که داشت با گروه عوضیش کریم رو یه گوشه گیر انداخته بودن

"از دید راوی"

گوش های کریم افتاده بود و دستاش رو محکم دور کیفش حلقه زده بود

عرق از سر و روی کریم سر. میخورد

ضربان قلبش بشدت افزایش پیدا کرده بود و به همین خاطر گونه هاش سرخ سرخ شده بودن...ولی نه سرخ خجالت...سرخ ترس و اضطراب....

سونیک إدم شجاعیه ،قهرمان شهر و هیولای آبی...ولی خب...تروما حتی یه قهرمان رو هم زمین میزنه....

و حالا این کابوس بچگیای سونیک ینی اسکروج بود که با نوچه های از خودش هوسباز تری که دورَش جمع بودن. با نگاهای هوس آلود و بیرحمانه ای روح و روان کریم رو عذاب میدادن و مغز و قدرت درک و اراده سونیک رو قفل کرده بودن

سونیک فقط نگاه میکرد

10 ثانیه عذاب روحی و قفل اراده...

تا اینکه دست اسکروج با یه ضربه کیف خرگوش کوچولوی معصوم رو کنار انداخت...

تنها محافظ جسمی کریم از دستش رفت...

دست اسکروج بلند شد و به سمت بدن کریم حرکت کرد..

چشمای قرمز و دست های لرزان سونیک هدیه اسکروج به این قهرمان شده بود

کریم هم که توی دلش با صدای بلند از فرشته مرگ دعوت میکرد که تو آغوش بگیرتش

یه دفعه صدای زمزمه سرد و بی احساسی توی گوش اسکروج موج زد
+دستت رو بکش حرومزاده

لگد محکمی روی فک اسکروج نشست و اونو به دیوار پشت سریش که خیلی هم نزدیک نبود چسبوند...

دوتا نوچه ای که همراه اسکروج بودن به رئیسشون خیره شده بودن
رئیسی که روی زمین دهنش رو گرفته بود و با ترس به پسر قد بلند و مو سفیدی جلوی کریم ظاهر شده بود نگاه میکرد.

ناگهان اون پسر دست هاشو کنار سر اون دونفر گذاشت و سراشون رو محکم به هم کوبید و اونارو هم فرستاد کنار رفیقشون...

+ چی باعث شده که مثل حیوونای وحشی به جون این طفل معصوم بیفتید حروم زاده های کثافت؟ عرضه ندارید غریضه کثیفتون رو رام کنید؟

تک. تک. کلمات رو با خشم سردی بیان میکرد و نگاهش رو از اسکروج بر نمیداشت....

سونیک هنگ. کرده بود...این دیگه کیه؟ چقدر قوی بود، اسکروج چرا اینجوری نگاهش میکنه...اونکه از پلیس هم. نمیترسید....اصلا وایسا ببینم....این اسکروج میخاست به کریم تجا-

هنوز افکارش کامل نشده بود که خشم غلبه کرد و نوک تیغ های سونیک شروع کرد به سیاه شدن

این سیاهی داشت به چشماش میرسید، چشمایی که بدون شک قصد کشتن اسکروج رو داشت

اما دست اون پسر روی سر سونیک آروم فرود اومد و نوازشش کرد...

یهو انگار کل اون تاریکی محو شد

+آروم باش قهرمان، تاریکی هیچوقت به عدالت عمل نمیکنه.....

بعد اون پسر لبخند گرمی به سونیک زد..

+منو به نام هاروتو به یاد بیار...و اینکه امیدوارم عاشق بشی...

خب این حرفش یکم بی ربط بود و همین باعث هوشیاری سونیک شد

سونیک به خودش اومد و هاروتو رو در حال ترک اونجا. دید و اسکروج رو روی زمین و کریم رو در تعجب و تحیر.

إروم به سمت کریم اومد

-کریم...تو حالت خوبه؟...
+ها؟سونیک؟آره خوبم....اون پسر....
-هاروتو...اسمش اینه....به نظر میاد خیلی فرق میکنه با بقیه...
+سونیک..
-هوم؟...
+بیارش تو تیم...
-درباره هرکی دیگه حرف میزدی یه تیکه مینداختم بهش...ولی این پسر یه چیز دیگس...

سونیک و کریم درحالی که به هاروتو نگاه میکردن، با نگاهشون بدرقش میکردن...

ایمی و بلیز و تیلز از قضیه خبردار شده بودن و خودشون رو رسوندن...

همینطور که مشغول صحبت با هم بودن هاروتو لبخندی روی لباش نقش بست

+ خوبه، اینجوری تبدیل به تروما نمیشه، به لطف دوستاش....

قدم هاشو سمت بیرون هدف گرفت

بی خبر از آینده ای که سرنوشت بخاطر این اقدام عدالت جویانش براش رقم میزد...

و چه بسا سرنوشت های شوکه کننده که نزدیک بودن ...

خیلی نزدیک....

به عبارتی فردای همون روز...

برچسب: نویسنده: یگانه نوروزی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 10:50

صفحه بندی